شما اینجا هستید: خانه » مجموعه داستان / مجموعه شعر

صدف / سیمین بهبهانی

ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی ساز کن ساز غم امشب، که سراپا همه گوشم کم ز مینا نیم ای دوست که گردش بزدایی دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم تا به وقت سحرم چون گل خورشید برویی دیده صد چشمه فرو ریخت به دامن شب دوشم بزمی آراسته کن تا پی تاراج قرارت تن چون عاج به ...

ادامه نوشته

شعر / گل

از «پل سلان» ترجمه «زلما بهادر»   " گل " سنگ سنگی که من دنبال می کردم در هوا و چشمان تو که به کوری سنگ بودند ما دست هایی بودیم که تاریکی پوچ را بستیم و آن چه فهمیدیم واژه ای بود که عطر تابستان داشت ....گل گل کلام مردی نابینا چشمان من و تو به آب نگاه می کنند . رشد می کند دلی بر دیوار دلی دیگر با  گلبرگ هایی که بر آن افزوده می شوند و واژه ای دیگر شبیه این پتک هایی  که بر فراز  زمین شکسته چرخ خواهند زد ...

ادامه نوشته

داستان / هدیه روز مادر

…… زنگ مدرسه كه خورد؛ همراه باقی بچه‌ها با شوق و ذوق و پر از سر و صدا مثل یك مشت گنجشگ ؛ همینطور كه همدیگر را هل می‌دادند از پله ها به سمت حیاط دویدند؛ حیاط مدرسه پر از نور آفتاب بود. درخت مدرسه پر از صدای پرنده‌ها كه زیر آفتاب ظهر مدرسه شاد و بی غم چه‌چهه می‌زندند! گرمی آفتاب را با لذت روی بدنش حس می‌كرد و نسیم بادی كه از دویدنش به صورتش میخورد لذت امروز را صد چندان میكرد . از ذوق داشت میمرد ؛ به قول دوست‌ ...

ادامه نوشته

داستان / پرستار بچه

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟ - چهل روبل. - نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید. - دو ماه ...

ادامه نوشته

داستان / قرص جوشان

باران می بارد.داروخانه خلوت است.دربازمی شودوپیرمردی بالباس های خیس به طرفم می آید.حرفی نمی زند.دفترچه راورق می زنم ولی نشانی ازنسخه نیست.میپرسم :نسخه دارید؟ نگتهم می کندو زیرلب کلمات نامفهومی می گوید.نسخه های قبلی اش راکه می بینم متوجه می شوم آلزایمرداردومشکل تکلم.می خواهدبه سمت دربرودکه صدایش می کنم که دفترچه اش رابدهم .لحظه ای حس میکنم تنهاترین بیماریست که تابه حال دیده ام.مردتنهای بدون همراه ،بادفترچه ای ...

ادامه نوشته

شعر / بـهـارانـه

بـهـارانـه **** ســـوز و سـرمـــای دی و بـهــمـن دِگـر رخـت بـربـَسـت و نـمـانـدَش هـیـچ اثـر **** داد مـــژده لالـــه هــــای آتـــشـــیــن کــآمــده فــصـلِ بــهــار ِ دلـنــشـیـن **** بــلـبــلان بـا نــغــمـه ی شــورآفــریـن مـی کــنــنـد غــوغــا بـر روی زمــیــن **** بــوی عــطـر مــیــخـک و یـاسِ سـپـیـد مــی دهـــد فــصـلِ بــهــاران را نــویــد **** ســرو و ســنـبـل سـبــزتــر از هـر زمـان شــکـر گ ...

ادامه نوشته

داستان / روزنامه

 1 درراکه بازکردم نان وروزنامه رادستم دادوگفت: باران می بارد. نان را لای روزنامه گذاشتم تاخیس نشود. نان راسرسفره گذاشتم و روزنامه را تاکردم. نشست. چای هردویمان راشیرین کرد. لبخندزد: خبرهارادیده ای؟ یک تکه از نان را در دهانم گذاشتم. تلخ بود. گفتم: نان رادیگر لای روزنامه نگذار مرتضی، تلخ می شود. 2 جلوی درمحکم بغلش کردم. صورتش یخ کرده بود. گفتم: راست می گفتی مرتضی، روزنامه هادروغ می نویسند.نوشته بودند مرده ای. ...

ادامه نوشته

داستان / من ، تو ، او

من به مدرسه میرفتم تادرس بخوانم، توبه مدرسه می رفتی ،به توگفته بودندبایددکترشوی.او هم به مدرسه می رفت،امانمی دانست چرا... من پول توجیبی ام راهفتگی ازپدرم میگرفتم،توپول توجیبی نمی گرفتی،پول درخانه شما همیشه دم دست بود.اوهرروزبعدازمدسه ،کنارخیابان آدامس می فروخت معلم گفته بودانشابنویسید؛موضوع انشااین بود:علم بهتراست یاثروت؟ من نوشته بودم علم بهتراست،مادرم می گفت:باعلم می توان به ثروت رسید. تو نوشته بودی علم ب ...

ادامه نوشته

شعر / زمستان

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه چون پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس, کز گرمگاه سینه ات آید برون, ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟ ...

ادامه نوشته

داستان / قاب عکس

سرمای سردی در خانه شعله ور است. دخترکی پیر، نگاهی معصومانه و خسته، صندلی چوبی کنار پنجره که هر از گاهی میرفت و می آمد. چشم هایی نیمه باز که تمرین پلک نزدن را از چند ساعت پیش آغاز کرده بودند. داستان من چیزی شبیه فیلم های ترسناک است. باد پنجره را به بازی گرفته. می رود و برمی گردد، می رود و برمی گردد. صدای تیک تاک ساعت رو میزی. تیک تاک،تیک تاک،تیک تاک و همینجور تکرار و تکرارو تکرار. و اما هیجان انگیز ترین نقطه ...

ادامه نوشته

داستان / پرنده

مداد میان کشیدگی انگشتان باریکت گم می شود. آخرین خط را که امتداد می دهی نوک بال هایش از صفحه بیرون می پرد،«اَه یک طبقه بیشتر نمانده بود اگر آن خزنده موذی لوم نداده بود»؛چشماهیش را سیاه سیاه می کنی،«هو حالا صد دفعه پریده بودم چیزی نمانده بود که به پشت بام برسم»؛چنگال هایش را با سایه روشن مدادت برق می اندازی،دیگر پرنده ات میان صفحه جا نمی شود،«آخه چرا این دکتر لعنتی نمی فهمه که پشت بام ها برای پریدن ساخته شده ...

ادامه نوشته

شعر / خدا غمگین است…

دشت در دشت همه روی زمین خونین است کوه در کوه گلوها همه بغض آجین است "ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت " اشک ریزان نه تصور کنی این پروین است مشک ها پاره و جز اشک به لب آبی نیست باد خاکم به دهان حرمت مهمان این است؟! نیزه را روی سخن نیست که بر سر چه گذشت بند بند تنش از واقعه شرم آگین است گفت با سنگ یکی تاول بگشوده دهان ساپان را تو بگو: سلسله ها سنگین است چه سکوتی است؟ مگر از تپش افتاده زمین شامگاه دهم است آه خدا غم ...

ادامه نوشته

داستان / بچه بهار

یک چین، دوچین، سه چین... چین های صورتت دیگر قابل شمارش نیستند. آن صورت کشیده و استخوانی لا به لای آن همه چین و چروک چقدر مچاله و کدر شده است. پلک هایت را باز میکنی، چشمانت به زحمت میان آن گودی سوسو می زنند. لب های خشکیده ات را با آب دهانت نمدار می کنی. زیرآن لحاف گوشه اتاق خودت را که تکان می دهی تمام استخوان هایت تیر می کشند. پلک هایت سنگین تر از قبل روی هم می آیند و تو دلت می خواهد دیگر بازشان نکنی تا خستگ ...

ادامه نوشته

شعر / پگاه توصیفیان

دلگیرم از تنهاییم از بی تو بودن ها از این همه تکرار بی پایان نبودن ها از فکر های هر شب تا صبح بیدارم دلتنگ یک لحظه فقط یک لحظه دیدارم من دربدر در کوچه های شهر میگردم من زاده ی تنهاترین ماهی اسفندم من با خودم با کودکم با عشق پنهانم بد کرده ام بد کرده ام بد, خوب میدانم من زاده ی دردم از این نسل پر از فریاد فریاد از این نسل پر از دردی ک رفت از یاد هر روز مردم من شبیه گل به دست باد تنها خیال بودنت از غم نجاتم د ...

ادامه نوشته
بازگشت به بالا
دزفول ، شهرستان دزفول ، خوزستان ، هنردز ، هنر ، دز هنر ، دز ، استان خوزستان