داستان / قرص جوشان Reviewed by Momizat on . باران می بارد.داروخانه خلوت است.دربازمی شودوپیرمردی بالباس های خیس به طرفم می آید.حرفی نمی زند.دفترچه راورق می زنم ولی نشانی ازنسخه نیست.میپرسم :نسخه دارید؟ نگت باران می بارد.داروخانه خلوت است.دربازمی شودوپیرمردی بالباس های خیس به طرفم می آید.حرفی نمی زند.دفترچه راورق می زنم ولی نشانی ازنسخه نیست.میپرسم :نسخه دارید؟ نگت Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » بخش های هنری » ادبیات » داستان / قرص جوشان

داستان / قرص جوشان

باران می بارد.داروخانه خلوت است.دربازمی شودوپیرمردی بالباس های خیس به طرفم می آید.حرفی نمی زند.دفترچه راورق می زنم ولی نشانی ازنسخه نیست.میپرسم :نسخه دارید؟

نگتهم می کندو زیرلب کلمات نامفهومی می گوید.نسخه های قبلی اش راکه می بینم متوجه می شوم آلزایمرداردومشکل تکلم.می خواهدبه سمت دربرودکه صدایش می کنم که دفترچه اش رابدهم .لحظه ای حس میکنم تنهاترین بیماریست که تابه حال دیده ام.مردتنهای بدون همراه ،بادفترچه ای خالی.روی دفترچه باماژیک قرمز وخط خیلی بدی نوشته شده”عکس جدید الزامی”

عکس دفترچه سیاه وسفیدوکهنه،حداقل مال بیست وپنج سال پیش است،تصویری که حالاهیچ شباهتی به اوندارد.بادستی لرزان دفترچه رامی گیردوآرام ازداروخانه بیرون می رود.

اسماعیل صاحبی

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 1207

ارسال یک دیدگاه

بازگشت به بالا
دزفول ، شهرستان دزفول ، خوزستان ، هنردز ، هنر ، دز هنر ، دز ، استان خوزستان